یک جمله
جدیدا این جمله رو خیلی دوست دارم : خدا برکت بده
و الان هم آرزو میکنم خدا به همه ی انسان ها برکت بده
جدیدا این جمله رو خیلی دوست دارم : خدا برکت بده
و الان هم آرزو میکنم خدا به همه ی انسان ها برکت بده
امشب در گلستان از حساسیت دست ها و پاهای من پر از قلقلی های قرمز خارشی شد. اینجا متوجه صحبت افراد نشدم، آموختم که به مردم همانطور که هستند بنگرم بدون اینکه اونها رو قضاوت کنم ،فقط مثل یک پدیده اونها رو مشاهده بکنم...
اینجا در تاریکی کوچه های بابل، هنگامی که چراغی در خانهٔ ای روشن نیست ، تو با نورت سنجیده میشوی، هیچ چیز دیگر درباره ی تو اهمیتی ندارد تنها نور توست که برای دیگران قابل روئیت است. دیگر سیمای خودت و نورت را نمیبینی اما نور دیگران را میتوانی ببینی...
تو مرا میدانی مثل رودی که میداند چطور جاری شود
بدن من داستانی ست که تو همیشه تعریف میکردی
خورشید ممکن است طلوع کند ، خورشید ممکن است غروب کند
ولی تنها تو ممکن است که مرا صادقانه درک کنی
و در نهایت تنها تو میتوانی بگویی که من کیستم.
This is who I am by Celeste
در چای شیرین من سه ماهی شنا میکنند. دو پرک برگ سبز، یک پرک زعفران
و اما زندگی در ترک کاروان از بنان نفس میکشد. موسیقی که تو را در حال و هوایش میبرد. آنچه که بر تو گذشته در نوت ها خلاصه شده . در حیاط نشسته ام ، نسیمی میوزد، کاروان میخواند، من صورتک های آدم ها را نقاشی میکنم ، احساساتشان را در ابروهایشان نمیتوانند پنهان کنند...
چیزی مرا به نقطه ای که هستم میکشاند، طنابی بر تنم تنیده و انتهایش در دست آن نقطه است. آن نقطه اما سردرگمی است. گمان میکنم سالهاست که سردرگمم فقط مدام خودم را با چیزهای مختلف سرگرم میکنم. من میدانم که به این دنیا تعلق ندارم ، چیزی مرا از بقیه ی مردم جدا میکند.
دستم سوخت ، سفرمون به شیراز کنسل شد یعنی خودم گفتم نمیخوام برم و خیلی اتفاق های دیگه افتاد اما اونقدر ها ناراحت یا خشمگین نیستم. در واقع شاید حتی کمی هم خوشحالم. متوجه شدم اگر کسی خشمگین میشه من نباید در مقابل هم خشمگین بشم.
موسیقی میتواند رنگ بدهد به خاکستریِ روزمره ی من. در این زمان به آلبوم Enchanted Mirror از Luiz Bonfá گوش میدهم که مرا به عمق احساسات میبرد. این لحظه چیزی که مینویسم از ذهن نمیآید بلکه از ریتم این موسیقی شفابخش بیرون میجهد.
و در پایان من باز هم به نقطه ابتدا برمیگردم. برای اینکه همه چیز را بررسی کنم. برای اینکه ببینم چه چیز را از نگاهم پنهان کردم. اما در نهایت در اتاق تاریک ، خیره به تکه نوری که از پنجره سر میکشد، التماس میکنم که خودم را پیدا کنم و ساعت ها این تاریکی برا با خود میبلعد.