چیزی مرا به نقطه ای که هستم می‌کشاند، طنابی بر تنم تنیده و انتهایش در دست آن نقطه است. آن نقطه اما سردرگمی است. گمان می‌کنم سالهاست که سردرگمم فقط مدام خودم را با چیزهای مختلف سرگرم میکنم. من می‌دانم که به این دنیا تعلق ندارم ، چیزی مرا از بقیه ی مردم جدا می‌کند.