کوزه
نمیدونم با کوزه ی بزرگی که همیشه ته حیاط با فلز جوش داده شده آویزون بود چکار کنم. همیشه آب داخلش خنک و شیرین تر از آب های داخل یخچال بود. قدیما مادر از داخل خونه لیوانشو میداد به من ، منم تا انتهای حیاط که مسافت کوتاهی هم نبود میدویدم و لیوانشو آب میکردم ، بعد آروم آروم میومدم تا یوقت آب کمتری تحویل مادر ندم. برای پدر هم همین کار رو میکردم اما تا جایی که یادم میاد پدر کمتر درخواست میکرد. حالا این کوزه ی غولپیکر سالهاست شده کاشانه ی عنکبوت ها و مارمولک ها. پریروز دلم تنگ شد گفتم بشورمش آبش کنم اما داخلش سه تا مارمولک بزرگ جثه اونجا بودن. یکیشون چشمای زرد و درشت خیلی قشنگی داشت. ازشون نترسیدم آخر سر فرار کردن بین درخت ها و برگ ها. حالا من موندم و کوزه ی بزرگ
+ نوشته شده در جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ ساعت 12:48 توسط Lilian
|