به انزوا پناه آورده‌ بود اما در انتهای قلبش ترس این داشت که تا آخرین روز زندگی همان‌جا بماند و کسی متوجه او نشود. ترس هایش که به همینجا ختم نمی‌شد، ترس از این داشت که انزوا او را ببلعد تا آن هنگام که پاهایش راه رفتن را فراموش کنند، دست هایش کف زدن را، چشمانش پلک زدن را و قلبش تپیدن را و در آخر مجبورش کند که ببیند دیگر آدمها چطور پاهایشان از دویدن نمی‌ماند.