گاهی زبانت قاصر است از گفتن دردی که تحمل میکنی، درد ، درد است، کم و زیاد ندارد، کمش زیاد است، زیادش هم زیاد، اگر نمی‌توانی بگویی ، برایم دردت را نقاشی کن، یا شاید شعرش کن، بنویسش، دردت را در بازدمت بیان کن، دردت را نفس بکش، او را به آدمی بدل کن و برایم تعریف کن که چگونه است، آیا لباس های گرم می‌پوشد ؟ یا لباس های نازک؟، برایم بگو از دردی که نمیدانی چیست، از کسی که هیچوقت وجود نداشته اما جای خالی اش سخت تو را می‌ترساند، شاید کلامی نگویی اما من از بازدمت، نفست، تناژ صدایت، چشم هایت، نقاشی هایت، نوشته هایت، شعرهایت، خواهم یافت که تو درد داری، دردی که درد است ، کم و زیاد ندارد، کمش زیاد است، زیادش هم زیاد...