گاهی۵
گاهی در زندگی ات سردرگم خواهی شد، قرار است در چاهی بیوفتی، در جایی گیر بکنی که نه راه رفتن دادی و نه راه برگشت، نه پیشی ، نه پسی، قرار است طناب آمده پوسیده شود، بخواهی محو شوی، احساسی که داری بدتر از حس شکست است، احساسی که داری در جونت جاری میشود، میبلعد تو را ، پوستت رد میسوزاند، اما تو نمیدانی، نمیدانی کجای کار ایراد دارد،مشکل از چیست، چه میخواهی، راه درست چیسه، غلط کدام است؟، همانجاست که چای خشک میشود،خونت مکیده میشود، دوست داران ناپدید میشوند، مهر عزیزانت از دلت میپرد، ناگهان التماس خواهی کرد، به آسمان، به خاک ، به سجاده، به صلیب، به بادی که عطری نداره ، و هر چه که هست، امیدداری کسی نجاتت بدهد، اما بعید میدانم، من مانده ام ، در همین نقطه ، این نقطه ای که جانم را قطره قطره میمکد، این نقطه ای که مرا ذره ذره آب میکند، و درنهایت مرا وادار میکند که با خونی رفته ، پوستی سوخته ، جگری تکه شده ، نفس بکشم، زنده بمانم، چه تلخ است روزگار من...