هوا به نهایت سردی رسیده. نمیدونم باید چه شکلی بنویسم ، از چی بنویسم ولی نیاز دارم تا رها کنم تمام کلمات درون ذهنم رو. اینکه من باید یادم بمونه که من خودم نخواستم مثل دیگران باشم نخواستم خیلی وقت ها شاد باشم چرا که درون هر چیزی غم بزرگی نهفته و من انتخاب کردم که عمق هر چیز رو ببینم نه سطح اون رو پس باید خودم رو وفق بدم با تمام اینها. من نخواستم مثل دیگران باشم چون این کار برای من آزاردهنده بود ،من حالم بهم میخورد از اینکه به حرف های بی اهمیت و رقت انگیز اطرافیان گوش بدم. حالم بهم میخورد از اینکه نادون اما شاد باشم. شرم وجودم رو فرا میگیره وقتی میفهمم بعضی افراد حتی ثانیه ای فکر نکردند به اینکه در این لحظه که نفس میکشم چند کودک بی گناه به خاطر قوانینی حاصل از خوی طمعکار عده ای کشته میشوند. با تمام این ظلم ها که جهان ما را فرا گرفته من هیچگاه دوباره شاد نخواهم بود چرا که خواهد آمد لحظه ای که به صورت کودک خندانی نگاه خواهم کرد و چهره ی کودکی که به دار آویخته شد در ذهنم تجسم خواهد شد و من غمگین از نبودن او خواهم بود و ناتوان از انجام کاری...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ دی ۱۴۰۴ ساعت 2:45 توسط Lilian
|